|

سلام چه طورین؟
دوشنبه رفتم پارکی که همیشه با هم اونجا می رفتیم
دلم بدجوری گرفته بود آخه هر جای اون پارک رو که نگاه می کردم یاد یکی از خاطراتمون می افتادم.
نمی دونم چرا ولی عاشقانه اون پارک رو می پرستم .
خیلی دوستش دارم.
نه به خاطر اینکه جایی بود که با اون نامرد میرفتم نه.(اتفاقا همین دلیل باعث شده بود که تا چند ماه
جرات رفتن به اون پارک رو نداشته باشم)
اونجا پاتوق من و دوستام بود(توو دوران پیش دانشگاهی)
هر وقت حوصله ی کلاس رفتن نداشتیم می پیچوندیم میومدیم توو این پارک دور هم رو چمنا ۴٬۳
ساعت می نشستیم و وقتمون رو بی قید می گذروندیم!
بگذریم...
می خواستم برم رو نیمکتی بشینم که همیشه با اون نامرد می شستیم اما پر بود
برای همین از درد اجبار رفتم یه جا دیگه نشستم.نشستم وسط نیمکت تا کسی نیاد کنارم بشینه!
handsfree گوشیم رو گذاشتم تو گوشم.
از قبل با خودم قرار گذاشته بودم که رفتم اونجا آهنگ کوچه روح انگیز رو گوش بدم .
حتما شعرش رو شنیدین:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...
صورتم رو بین دستام مخفی کردم تا کسی اشکام رو نبینه.دلم می خواست اونقدر گریه کنم که دیگه
اشکی برام نمونه تا وقت و بی وقت هرجا به یاد اون نامرد سرازیرش کنم.
اما نمی شد...
انگار اشکم خشک شده بود.دلم پر غم بود ولی فقط چند قطره از غمش رو کم کرد!
نزدیک ۱ ساعت اونجا نشستم .الکی به روبروم خیره شده بودم و به آهنگ گوش می دادم.
می تونستم فکر کنم که هر آدمی که از روبروم رد میشه و زیر چشمی تمام مدت تا وقتی که می گذره
نگاهم می کنه داره به چی فکر می کنه!
هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم که کسی بهم ترحم کنه یا از روی دلسوزی و تاسف نگاهم کنه !
ولی انگار دیگه حوصله حرفای مردمم نداشتم
بزار هر چی می خوان بگن!

نمی دونم چرا اما احساس غریبی داشتم . از طرفی دلم برای اون روزا که ۶ ساعت تو این پارک
می نشستیم و بازم آخرش دلمون نمی اومد جدا شیم (حداقل واسه من اینجور بود) تنگ شده بود
از طرفی وقتی یاد خاطراتمون توو اون پارک می افتادم نفرینش می کردم .
دلم بد جور گرفته...
حتی بهم اجازه نمی داد که بخوام قسمش بدم هیچ وقت تنهام نزاره . می گفت ما آدما درباره حرفی که
می زنیم مسئولیم . اگه من بهت گفتم باهاتم تا آخرشم باهاتم پس دیگه نگران نبودنم نباش.

من ساده فکر می کردم واقعا حرفش همینه . ولی انگار قسم نمی خورد چون نمی خواست قسم دروغ
بخوره!
من به پشتوانه همین حرفاش همه چیزم رو ریختم جلو پاش
اما افسوس...
بعضی وقتا فکر می کنم برای تامین خواسته هاش مطمئنا گزینه های بهتری هم وجود داشت که بعدا هم
مدعی نشن (مثه من) . اما چرا اومد سراغ من؟
می خواست چی رو ثابت کنه ؟؟!!!!
چرا با من ساده بازی کرد؟!!!


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم 
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم 
شدم آن عاشق دیوانه که بودم....

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم...
رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی 
به چه حالی
من از آن کوچه گذشتم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
"نفرین بر عشق"
|